الناز جون
من+تو=love
چه خبرا؟؟؟؟؟؟ بابا ما اومدیم بگیم زنده ایماااااااااا!!!!! چه کنیم که مشغلات زندگی اجازه نمی ده دیه!!!!! متاسفانه از ۱۰ روز دیه هم باید مثه خروس کله سحر پاشیم بریم مدرسه بوق سگ برگردیم خونه اونم خسته و کوفته...اه اه اه اه!!!!!!! ما هم که رفتیم تجربی....جزو دسته خرخونا.....خرخون بودیم بیشتر شدیم!!!!!!خدا به داد برسه!!!! شرمنده من فیلا وقت کامنت جواب دادن ندارم اما دم همه اونایی که کامنت گذاشتن گرم!!!!! ایشالائ وقت بشه جواب همه رو میدم سر فرصت.... بای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی سلاااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!! اول یه معذرت خواهی گنده بابت این تاخیره گنده!!!!! یه ماهی هس که نت نیومدم!!!!!!!! اولش که نامزدی خالم بود.....جاتون خالی.....بالاخره بعده ۲۹ سال شوهرش دادیم جاتون خالی فردای نامزدی رفتیم شمال با عموم اینا و خواهرای زنعموم....همه اهل حال....خیلی خوش گذشت......یه شب که رفته بودیم کنار دریا یه سگ خشگل مامانی رو دیدم که ماله یه پسره بود.....پسره هم خشگل بود...بینی عمل کرده!!!!حسابی های کلاس!!!!!!!......بابام و عموم رفتن ویلا وسیله بیارن منم از فرصت استفاده کردم گفتم مامان من میرم پیش این سگه....با خاله سهیلا که دوست خانوادگیه عموم ایناس و خیلی هم باحاله رفتیم طرف سگه.....به پسره گفتم میشه بهش دست بزنم؟؟ گفت آره....گفتم گاز نمیگیره؟؟ گفت نه بابا....منم که عاشق سگ.....بعدش گفت بیا زنجیرشو بگیر دست خودت!!!!!!........زنجیرشو گرفتم ولی سگه بدونه پسره جایی نمیرفت بخاطر همین پسره هم باهام اومد....یعنی همینجوری که داشتم با سگه کنار دریا قدم میزدم پسره هم بغل دستم راه میومد و همین شد یه مقدمه واسه یه شروع......مامانم اسممو جلوش صدا کرده بود همینکه تنها شدیم...گفت اسمت النازه؟؟ گفتم آره....گفت چن سالته؟ گفتم ۱۶ گفت منم محمدرضا......متولد ۶۸......بچه همینجا.......دیه کلی حرف زد تا اینکه گفت شمارتو نمیدی؟؟؟؟؟ گفتم نه...!!!!!هی گفت هی من راه و بیراه آوردم ولی دیدم خیلی خیته پرو پرو سگشو گرفتم ....بهش محلم نمیذارم!!!!!! دیه گفتم تو بگو من حفظ میکنم...شمارشو گفت...بعد ۲۰ دیقه که قدم زدیم مامانم صدام کرد گفت دیه سگرو بده دست صاحابش اگه بابات بیاد ببینه تو داری با این پسره اینجا قدم میزنین حسابی قاطی میکنه!!!......قربون مامانم برم خودش باحاله .......دیه سگرو که اسمش پینک بود دادم به محمدرضا و ازم قول گرفت بهش بزنگم.......منم تو دلم گفتم به همین خیال باش....پسر باحال و خوشگلی بود...ولی من حوصله دردسر ندارم.....فرداش دوباره رفتیم کناردریا خواهر زنعموم که دختر باحالیه گیر داد که بهش بزنگ بیاد....منم واسه اینکه شمارم دستش نیفته با گوشی خواهر زنعموم...(مهتاب)....زنگیدم اومد....بعد رفتیم اونطرف تر که مامان اینا نبودن...کلی با پینک بازی کردم و دوباره دادمش به محمدرضا....آخرشبم ازش خداحافظی کردم گفتم شاید دیه نبینمت.....آخه فرداش میخواستیم برگردیم تهران.....کلی التمالس کرد که یادت نره بزنگی....منم گفتم حتما!!!!!!ولی به همین خیال بمونه!!!!!!! خب این از این........ یه شبم رفته بودیم یه دونه از این قهوه خونه های کنار دریا که تخت میذارن کنار ساحل و چای و قلیون ما دخترا رفتیم واسه خودم سر یه میز دیه نشستیم......بعد به یه پسره که اونجا بود گفتیم بنیامین بذار.....طفلی هی میرفت آهنگای بنیامینو پیدا میکرد میذاش....فرداش خودم و فاطمه(دختر خواهر زنعموم!!!) تنهایی تصمیم گرفتیم بریم کنار دریا تا نهار حاضر شه...رفتیم همون قهوه خوووونه!!! پسره تا ما رو دید بنیامین گذاشت و یه سلامعلیک گرمم کرد!!!!!!......بعد من گفتم آهنگ عاشقی بنیامینو بذار....گشت تا پیداش کرد....... همون موقع فاطمه بلند شد رفت اونطرف تر همین پسره اومد گفت شمارمو میگیری گفتم من نه ولی واسه دوستم بخوای میگیرم....گفت نه خودت!!! گفتم باشه.....تا شماررو گرفتم زودی رفت آهنگی که من دوست داشتم گذاشت خلاصه....حسابی خوش گذشت....مخصوصا اینکه از ویلا تا دریا ۲ دقیقه بیشتر راه نبود و اونجاهم ازاد با بلوز شلوار و بدونه شال!!!!!حالشو بردیم یروزم رفتیم تو جنگلای نور ضبط ماشینو روشن کردیم....صدا تا آخر....انقده رقصیدیم(همه از بابام و عموم گرفته تا مامانم اینا و زنعموم و بقیه پایه!) تا آخرش گشت نیروی انتظامی اومد...زود خاموش کردیم...نفهمیدن صدا از کجا بود...آخه تو جنگل صدا می پیچید......ولی ما از رو نرفتیم تا رفتن دوباره شروع کردیم!!!!!!!! آخیش........ایشالا قسمت همتون بشه خب اینم از آپ ما....... اون موقع که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد..... خبری از دل پردرد گل یاس نداشت چه شقایق باشی چه یاس زندگی اجباریست!!!!!!!!! دوستان عزیزسلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!! ببشخید من سخت درگیرم امتحانام اگه تو این مدت جواب کامنت کسی رو ندادم شرمنده!!!!!!!!! خب حالا یه چیز بگم یه نمه بخندیم دلمون شاد شه!!!!!! من از اول امتحانا هر روز سرویسو میپیچونم!!!!!!!! با مترو میرم و میام...حالش بیشتره!!!! مخصوصا از وختی با راننده سرویسمون دعوام شده!!!!!!چشم نداریم همدیرو ببینیم!!!! چن روز پیش با چن تا از بچه های پایه که اونا هم تصمیم گرفتن سرویسو بپیچونن....بعد امتحان تصمیم گرفتیم با مترو برگردیم.....یسری از بچه ها میخواستن برن تهرانپارس راه ما هم یه جا دیه بود....هی اونا گفتن شما اول بیاین با ما بریم....هی ما گفتیم شما بیاین با ما بریم....آخر سر به این نتیجه رسیدیم که شیریا خط بندازیم!!! چه آبرو ریزی هم شد....وسط شلوغی مترو...سر راه مردم...مایه گله دختر!!!!وایساده بودیم شیریاخط بندازیم....همه داشتن مارو نگاه میکردن!!!!!!!خب این از آبرو ریزیه اول!!!!! حالا رفتیم پاااایین..منتظر قطار....یه آقای شغل شریف مزاحم شد....البته ما بهش میگیم شغل شریف....یعنی یکی از همون کارمندای مترو!!!!! اسکلش کرده بودیم میخندیدیم!!!!!! پسره ی داهاتی نفهمیده بود ما دستش انداختیم یه شماره نوشته بود...ما هم که یه گله دختر!!!!!معلوم نبود به کی میخواد بده!!!!!.....طیشو گذاشته بود لای در مترو نمیذاش در بسته شه!!! وای خنده بازار بود من مثلا از این جلف بازیا خوشم نمیاد هی با بچه ها دعوا میکردم...ولی داشتم از خنده میمردم فقط مقنعمو گرفته بودم جلوی صورتم ولو شده بودم روی صندلی .....مرده بودم از خنده!!!!!آخه نمیدونین چه صحنه ای بود که...پسره مثه پشه چسبیده بود به شیشه!!!!!خب اینم از آبروریزیه دوم!!! بعدش تو مترو سره یه ایستگاه یه پسره اومد سوار شه...طفلی موند لای در!!!! که یهویی ما همه زدیم زیر خنده...پسره سرخ شد!!!!!! کلا مترورو بهم ریخته بودیم دیه!!!!! اینم آبروریزیه سوم.. اگه ایستگاه تهرانپارس رفته باشین دیدین که چون تازه تاسیس شده پله برقی نداره و فقط یه سطح شیبداره تا بعدا درست کننن....همون اول که خواستیم از پله ها بریم بالا یهو یکی از بچه ها بلند گفت الناز تو با پله برقی بیا!!!!!!دیه ایندفه هرکی اونجا بود خندید!!!!!! خب اینم از آبروریزیه آخر....البته بازم هس ..ولی دیه حوصلش نیس بنویسم....خلاصه شده بودیم شبیه اخراجی ها!!!!!!! بقول بچه ها ما خوردمون اخراجی های3 رو میدیم بیرون!!!!! با تمام وجود دوستت دارم و...فقط با یاد تو نفس میکشم ....میگی ضربان قلبتم و بدون من زنده نمیمونی ...میخوام بدونی که زندگی منم بدون تو معنا نداره..... عشق زیباست........ هر چند که از عشق فقط رنج و دوری و سختیش ماله ما شده...... تو راه که میرفتیم اراک همش خداخدا میکردم وقتی میرسیم اوناهم اونجا باشن،وختی رسیدیم خونه مامان جونم ،با کلی ذوق رفتم تو حیاط ولی یهو همونجا شل شدم اگه اومده بود ماشینشو میذاشت تو حیاط ولی حیاط خالی بود انگار یه سطل آب یخ ریختن روسرم....... چیزی به تحویل سال نمونده بود موقع تحویل سال فقط دعا کردم که اونا بیان و من ببینمش....اونروز گذشت ولی نیومدن داشتم دق میکردم فردا ظهرش سر ناهار یهو عمم درو واکرد اومد تو داشتم ذوق مرگ میشدم تا مریم اومد تو ،بهش گفتم اونم اومده؟ گفت آره...انقد صدای تاپ تاپ قلبم زیاد بود که میترسیدم کسی بشنوه تا اینکه اومد تو.....اصن نتونستم ناهار بخورم نمیدونین چه حالی داشتم سه ماه بود منتظر همچین لحظه ای بودم....به مریم گفتم تو این مدت خبری نبود؟ گفت چرا همش تو خونه میگه مامان باید بریم تهران خواستگاری الناز(انگار قند تو دلم آب کردن)،ولی مامانم میگه اصن معلوم نیس زنداییت النازو بهت بده......... ...........چن روز همینجوری گذشت...با کلی خاطره های قشنگ.....هردومون همدیگرو دوست داشتیم ولی به روی هم نمی آوردیم...برعکس کلی هم با هم کل کل میکردیم.... یه شب حنابندون دعوت بودیم.....آخر شب مراسم قاطی شد....یه پسره خیلی بد گیر داده بود چن بارم شماره انداخت جلوی پام ولی من محل نذاشتم......آخر شب فهمیدیم دعوا شده....هرچی از اونو و عموم پرسیدیم واسه چی و با کی دعوا کردین هیچی نگفتن.....تا اینکه فرداش دخترعمم بهم گفت راستی مبارکه گفتم چی؟ گفت یعنی نمیدونی؟....خانوم دیشب دعوا سر تو بود.....اون دیده بود که اون پسره به تو گیر داده یجوری حالشو گرفته بود که پسره روز عروسی اصن اونجا پیداش نشد!!!! یه شب هم که خونه عمم شام مهمون بودیم....وسط شام رفت بیرون بعد نیم ساعت اومد...رنگش قرمز شده بود خیلی ترسیدم..وختی اومد تو آشپزخونه بهش گفتم تو حالت خوبه؟ سرشو تکون داد...گفتم قرمز شدی..خوبی؟؟ خندید گفت :آره نگران نباش.....بعد شام من و دخترعمه هام تو آشپزخونه نشسته بودیم حرف میزدیم..اومد تو نشست روبروی من..مثه همیشه کل کل و تیکه انداختنو شروع کرد...یه چیز گفت که من گفتم شبیه خر شرک شدی!!! اونم نامردی نکرد و سریع گفت: پس خاک برسر اونیکه عاشق خر شرک شده!!!! نگاش کردم گفتم: کی گفته من تو رو دوست دارم؟؟؟ گفت: نداری؟؟؟ گفتم: نه! گفت حتی یذره؟؟؟ دیگه نمیتونستم دروغ بگم پس سکوت کردم گفت اگه جوابمو ندی میرم دیگه نمیام...خواست از جاش بلند شه..که یهویی گفتم : نه نرو!!! خندید و برای اینکه اذیتم کنه گفت من یکی دیگه رو دوست دارم به من فکر نکن!!! منه احمق نمیدونم چرا به شوخیهاش عادت نکردم!!حسابی ناراحت شدم...صدام میلرزید..بهش گفتم پاشو برو بیرون...اومد حرف بزنه..با عصبانیت گقتم :هیچی نگو فقط پاشو برو....اونم جاخورده بود...رفت بیرون ولی مریمو صداکرد...بعد مریم اومد گفت :تو چرا دیوونه بازی در میاری.....میگه به خدا شوخی کردم...فکر نمیکرده انقد جدی بگیری.... اینو که گفت خیالم راحت شد ولی توی همون چن دقیقه انقده حالم بد شده بود که حتی نمیتونستم روی پام وایسام آخر شب همینجوری که تو اتاق خواب با مریم بودیم....اومد تو.... پلاک گردنبندی که گردنم بود گرفت دستش و گفت : اینو بده به من!! من سریع و خیلی راحت گفتم: بذار آخر سر به مامانم میگم گمش کردم بعد میدم بهت!!! فردا بعدازظهرش خونه مامان جونم بودیم همه رفته بودن عید دیدنی فقط من و اونو و پسرعموم و مریم خونه بودیم.....بحث ازدواج وخواستگاری شد.....یهویی برگشت گفت الناز و مسعود(پسرعموم) مبارک هم باشن....مسعود هم همونجا نشسته بود....هم کلی خجالت کشیدم هم از دستش عصبانی شدم.....بعد چن دیقه رفتم تو اتاق خواب و صداش کردم اومد تو....مریمم خواست بیاد که به مریم گفت: مریم بیرون باش..که اونم ناراحت شد و رفت.......بهش گفتم این چه حرفی بود که زدی.....من کلی خجالت کشیدم......گفت تو چشمام نگاه کنی بگو دوستم داری.....منم اخم کردم از اتاق رفتم بیرون....الکی خودمو تو آشپزخونه سرگرم کردم...کنارم وایساد و گفت: آخه دیوونه تو عاشق چیه من شدی؟ اونهمه پسرای تهران...........تو هم که خاطرخواه زیاد داری......بازم نذاشتم حرفشو تموم کنه ..رفتم نشستم تو اتاق خواب اومد کنارم نشست..دستمو گرفت بعدش گفت: توفک کردی فقط خودتی که این حالو داری؟ منم دوستت دارم...ولی میدونم مامان بابات تو رو به من نمیدن......یهویی بغض کردم.....دلم میخواس گریه کنم ولی نه جلوی اون.....دوباره حرفشو نیمه کاره گذاشتم رفتم تو حیاط....اشکهام تندتند می دویدن روی گونه هام بزورجلوشونو گرفتم.....صدای در اومد...فهمیدم اونم اومده تو حیاط.....روبروم وایساد و گفت چرا نمیذاری حرفمو بزنم......ببین..من میدونم که اگه حرف ازدواج به مامان بابات بزنم همین یذره فامیلی هم می بره دیه هیچ وخت نمیذارن من تو رو ببینم....گفتم: ولی من حالا حالاها به ازدواج فک نمیکنم..فقط میخواستم ببینم کسی تو زندگیت هست یا نه؟ یهویی اونم بغض کرد..واسه اینکه اشکاشو نبینم روشو کرد یه طرف دیگه و گفت: چرا انقدر خودخواهی؟ بخدا منم روز و شب ندارم....توی زندگی من یه نفره اونم فقط تویی....فک میکنی فقط خودت عاشقی؟ نه خانومی.....منم خیلی وخته کار هرشبم گریه شده......یه قطره اشک روی گونم سرازیر شد.... چشمهای خودشم خیس بود...اشک منو پاک کرد و گفت...بخدا یبار دیگه ببینم ناراحتی یا داری گریه میکنی خودمو میکشما!!! من لیاقت این اشکارو ندارم.....اصن میدونی چرا هربار که میریم سر خاک دایی( که میشه عموی من)...بعد چن دقیقه من غیبم میزنه؟؟؟ چون نمیتونم اشکای تو رو ببینم......همون موقع صدای خداحافظی مهمونا اومد...گفتم من میرم تو مهمونا الان میان اینجا.....تو چشام نگاه کرد و آروم گفت: دوستت دارم دیوونه! ..........چن روز گذشت...حالا دیه موقع برگشتن بود.....چقدر سخت بود خداحافظی... از در که اومدیم بیرون پلکامو روی هم فشار میدادم تا نذارن اشکام بیاد...ولی چشمام خیس بود....گردنبندم هم داده بود به مریم تا بهش بده...وختی سوار ماشین شدم مریم اومد پیشم.....بهش گفتم: پس کوشش؟ گفت: اونم مثه تو نتونست جلوی اشکاشو بگیره...رفت صورتشو بشوره........گفتم من نمیتونم ازش خداحافظی کنم.....تو اینکارو بکن......همون موقع خداحافظی مامان و بابا هم تموم شد و اوناهم نشستن تو ماشین......ماشین راه افتاد و من سرمو تکیه داده بودم به شیشه پنجره...چشمامو بسته بودم و آروم آروم اشک میریختم........ سلااااااااااااااااااااااااام پیش پیش سال نوی همه مبارک...........تعطیلات خوش بگذره به من که خوش میگذره...............خیلی...مخصوصا اینکه سال تحویل اراکیم!!!!دارم ذوق مرگ میشم(حالا دلیلش بمونه واسه بعد!!!!) سامو عليك برو بكس باحال وايييييييييييييي خدا مردم...چقد دلم واسه بلاگفا تنگ شده بود.....تو اين سه هفته كه نيومدم داشتم دق مي كردم خب حالا اومدم يه آپي بكنم بگم نترسين بابا اگه خدا بخواد من هنوز زندم!!!!!!!! اااااا چه جالب من اصن موضوعي واسه آپ كردن ندارم!!!ههه ه ه ه ه خب بريم سراغ مدرسه...........آهان يه چي الان يادم اومد...امروز زنگ تفريح داشتم درس ميخوندم...هي بچه ها شلوغ كردن ...ئ زدن روميز..... آهنگ خوندن. حالا يه چي ديه بگم كه اگه نگم عقده ميشه تو گلوم مي مونه....يه چي كه حسابي حرصم داده ها موقع امتحانا كه با مترو برميگشتم.....يروز كه باسحر سوار مترو شديم......دوتا صندلي خالي بود اونجا نشستيم...بغلمون هم يه پسره نشسته بود.....تا ما نشستيم اونجا پسره ي بي چشم و رو بلند شد رفت يه جا ديه نشست.......ميخواستم برم جلو يقشو بگيرم بگم ولي خدايي اگه شما از اون دسته پسرايي هستين كه خودوتونو واسه دخترا ميگرين و اداي از دماغ فيل افتاده ها رو درميارين خوب ديه...............آهان راستي تبريك تبريك.....خوشحال نشين تبريك به خودم......تو مدرسه رتبه اولو آوردم......و شاگرد اول شدم!!!!!!! خب فيلا اگه ديه كاري ندارين من برم خونه كه كلي كار دارم فيلا باااااااااااااااااااااااااي تا هااااااااااااااااااااااااااي افراد متولد فروردين ماه شجاع- بااراده- آزادي طلب- پرتحرك- كوشا- عجول-اهل خطر- كنجكاو- يكدنده- متكبر- خودمحور و تنوع طلب هستند. سنگهاي مرجان-الماس- عقيق براي آنها خوش يمن است و روز سه شنبه براي متولدين اين ماه مناسب و موافق است. افرادي صبور-آزادي طلب-سالم-كوشا-حسود-متعصب-سنت گرا-فداكار-صميمي- سنگين- باوقار- با سليقه- خواهان زندگي در طبيعت- هنرمند -كله شق- نجيب و ماديگرا. خوش سليقه- كله شق- هنرمند- زيرك- حيله گر- دمدمي مزاج- باهوش- انعطاف پذير- معاشرتي- سرزنده- عاشق مطالعه- كنجكاو- پرجنب و جوش- عاشق سفر و كم حرف هستند. رويايي- منصف- مغرور- خوددار- پول دوست- صرفه جو- معاشرتي- كوشا- مهمان دوست- باوفا- اهل خانه و خانواده- مادردوست و سنت گرا . خودخواه- مغرور- معاشرتي- خوش سليقه –شهرت طلب- بااراده- راستگو- مودب- هنرمند- متين- افتاده- آرام- سرحال- سرزنده- معتمد- مهربان- با گذشت و خوش خلق. داراي قدرت و حافظه سرشار- مهربان- مرتب- صبور- قناعت پيشه- آينده نگر- تندرست- خوش لباس- خوش حرف- فعال- لجباز- حساس- بدپيله و مچ گير خونگرم- خوش بين- صادق- منطقي- عاقل- خوش سليقه- نترس- هنرمند- اديب- بي ريا- مرتب- بامعلومات-باگذشت باهوش- احساساتي- مرموز- شهوت ران- راستگو- شجاع-مغرور- كمال گرا- حسود- بااراده- كنجكاو- مصمم- حاضرجواب- قابل اعتماد- داراي چشماني سحرآميز و نگاهي عميق تا حد هيپنوتيزم!! آزادي طلب- بااراده- باهوش- شاد- كنجكاو- حق طلب- عاشق سفر و طبيعت- معاشرتي- مهمان دوست- بي دقت- زودرنج- ولخرج سرد- جدي- كينه اي- خونسرد- مذهبي- وقت شناس- جاه طلب- بااراده- مرتب- مغرور- خجالتي- رازدار- خودخواه- حسود- پول دوست جدي- عاقل- باهوش- حساس- خونسرد- ولخرج- منطقي- بااراده- مطمئن به خود- مغرور- بلندپرواز- رفيق باز- رويايي و منفعت طلب منزوي- درونگرا- رويايي- احساساتي- صبور- مرموز- با انصاف –مرتب- باريك بين و متعصب سلااااااااااااااام......برو بچ باحااااااااال........ خوفین؟؟؟؟؟؟؟ هی میگین چرا نمی آپی؟؟؟؟آخه اصن چیزی واسه آپیدن ندارم........ راستی عیدتووووووون مبارک!!!!! درضمن ما امشب میریم مسافرت....پیش مامان جونم اینا و عمو و.....کلا فامیلای بابام دیگه.....خیلی حال میده.....دارم لحظه شماری می کنم...... خوب دیگه چی بگم؟؟؟؟؟آهان راستی دیروز مدرسمون مثلا اومد جشن عید غدیر بگیره......گفتن میخوایم به بچه های سید کادو بدیم!!!!!! یکی یکی داشتن اسما رو میخوندن دیدم هر کی که میره با مدیرمون روبوسی میکنه!!!! حالا یه سری از سوتیهای مدرسرو بگم بخندین: ۱. کیمیا اومد بگه امروز به سیدا عیدی می دن گفت امروز به عیدا سیدی میدن ۲. سحر اومد بگه قاجار گفت جاقار ۳. ساناز به تاجیک گفت جاتیک ۴. دیروز معلم قران داشت ازم امتحان ترم قرائت میگرفت منم حسابی هول شده بودم به یه آیه رسیدم که وقف داشت(میشد وقف هم نکرد) من وقف نکردم گذشتم معلمه گفت اینجا میتونستی وقف هم بکنی منم سریع با دستپاچگی گفتم ولی خانوم میشه به وصلم بخونی.....که یهو کلاس ترکید از خنده ۵. اصلا امسال این کیمیا شده عامل خنده.....هر روز کلی ما رو تو مدرسه میخوندونه....یه موقعهایی از خنده اشکم درمیاد... ۶. آهان یه چیز دیگه معلم ریاضیمون اومد بره پای تخته پاش گیر کرد به سکو...کله کرد تو تخته.....ما به زور جلو خندمونو گرفتیم همون موقع زنگ خورد انگار تو کلاس توپ منفجر کردن....همه خندیدن...معلمون گفت اگه اینجا ولو میشدم رو زمین چیکار میکردین؟؟؟ واقعا برای این نسل جدید متاسفم..ما هم گفتیم :خانوم ما هم متاسفیم!!!!! ۷. چن روز پیش دبیر نداشتیم ناظمه اومد سر کلاس گفت ساکت باشید ۲۰ دقیقه دیگه معلم میاد...تا درو بست عاطفه که خودش مثلا نماینده کلاسه پرید وسط کلاس...هانیه و مهسا و سحرم رفتن....هیچی دیگه هانیه وایساده بود ترکی میخوند مهسا و عاطفه هم میرقصیدن که یهویی....در کلاس باز شد.. ناظممون اومد تو....ولی از اونجایی که بچه ها انقد شلوغ میکردن هیچکدوم نفهمیدن ناظم اومده تو همینجوری داشتن میرقصیدن من محکم زدم به پای عاطفه یهو داد زد گفت الناز ولمون کن بابا حالا تا این تقی نیای عقده ای(همین ناظممونو میگفت) نیومده بذار یکم حال کنیم...بعدشم داد زد ..دست دست دست...دیگه همه تقی نیا رو که پشت سر عاطفه بود دیده بودن و ساکت شده بودن عاطفه گفت مسخره ها دست بزنین دیگه.....که یهویی برگشت و تقی نیا (ناظممون) دید.رنگش پرید یهو لال شد.... دیگه نمیشد ناظمو را با یه من عسل بخوریش ...هیچی دیگه همشونو برد دفتر....بعدنیم ساعت هم همشون با گریه اومدن تو کلاس خوب فیلا دیگه چیزی یادم نمیاد که بگم..... یه شعرم آماده کرده بودم بنویسم که الان پیشم نیست.... در ضمن خیلی سرخوشم(واسه مسافرت امشب) دعا کنید بهم خوش بگذره فیلاااااااااااااااااااا خوبین؟ خوشین؟ هی میگن شیرینی بده شیرینی بده!!! بابا من اونروز که تو وبم جشن گرفته بودم شیرینی هم جزو پذیرایی بود دیگه!!!!!! الانم با خودم شیرینی اوردم این پایین گذاشتم هرکی میخواد برداره! البته باید چشم بصیرت داشته باشین تا شیرینیا رو ببینین!!!! اینها همینجاست بردارین دیگه!!!!( قابل توجه بهزادوآیسان. آقاعلی و.... دیگر مدعیان!!!!!!!) اصلا نمیخواستم امروز آپ کنم اصلا چن وقته حال و حوصله درست حسابی ندارم در ضمن چیزی هم واسه آپیدن آماده نکرده بودم اما وختی کامنتا رو دیدم فهمیدیم همه شیرینی میخوان مجبور شدم بیام یه آپی بکنم!!!! راستی بعد از اون آپی که کردم کلی کادوی دیگه گرفتم که..... فیلا حال ندارم بگم چی بود.... راستی عکسای تولد ظاهر کردم عکس تکی خودم خیلی نازشده گذاشتم توی یه قاب عکس روی میز آرایشم( !!!!!) الانم دوباره توی کافی نتم از مدرسه که اومدم به سرویس گفتم همینجا پیادم کنه! فکرش بکنین الان با مانتوشلوار مدرسه نشستم تو کافی نت راستی یه چیز بگم شاخ دربیارین چن وخته بچه ها مدرسه گوشی میارن! چن تا از خبرچینا رفتن به دفتر گفتن بعدش یکی یکی از نیمکت مارو آوردن بیرون تفشیش بدنی ولی اصلا باورم نمیشد تاحالا که به این سن رسیدم هیچکدوم از مدرسه هامون این کارو نکرده بودن! با اینکه هیچی با خودم نداشتم نمیدونم چرا قبلم تند تند میزد! البت که هیچی از بچه ها پیدا نکردن!(دماغ سوخته ها) ولی عوضش ما کلی خندیدیم کیمیا سی دی تو کیفش بود منم حسابی شانس اوردم آخه تا دیروز منم با خودم سی دی داشتم. یه مشکلی واسش تو دانشگاه پیش اومده که....... داداشی ایشالا زود خوب بشی راستی هوا دیگه تاریک شده من باید زودتر دیس شم برم خونه بای ی ی ی ی 
......ولی گذشته از شوخی خیلی ناراحتم....خالم همه عشقمه....دیه کمتر با منه
......خب بالاخره باید میرف دیه!!!!!!ماهم یروز میریم
(چه امیدوار!!!!)![]()
شماره این یکیم رفت روی همه اونایی که تو جیبم بایگانی شده بود .....و در حال حاضر تو سطل اشغالی بسر میبرن
.......تازه ازم قول گرفت فردا دوباره بریم اونجا...گفت چای قلیون مهمونه من!!!!!! گفتم باشه!!!طفلی خبر نداشت ما همون روز میخوایم برگردیم تهرااااان![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()



!!!!! آخه يه بلايي سر سيستمم آوردم كه بدبخت بالا نميومد!!!!
..هي گفتن بيا وسط....ديه منم ديدم متقاضيا زيادن روشون زمين ننداختم........وسط كلاس در حال انجام حركات موزون بوديم
كه يهويي نميدونم چرا زد به سرم كه بشينم سرجام..... مثه خل و چلا وسط انجام حركات موزون
يهو نشستم سر جام كه صداي داد و بيداد همه درومد....ولي خوب شد نشستم چون همون موقع ناظممون(كه مردشورشو ببرن) دروواكرد مثه جنگيرا پريد تو كلاس!!!!!
اين در حالي بود كه من مثه يه بچه خوب سرجام نشسته بودم
.....وقتي ديد دماغ سوخته شده درو بست رفت بيرون....حسابي شانس اوردم....بچه ها گفتن نكنه تو علم غيب داري كه همونموقع نشستي سرجات؟؟؟!!!!!! خودمم مونده بودم.....خداييش خيلي شانس اوردم...ولي خودمم ميدونم كه بالاخره يبار تو اين شيطنتام مچمو ميگيره!!!!!!
:
آخه بدبخت واسه چي انقده خودتو ميگيري.....نميدونم اصن چرا فك كرده بود ما بخاطر اون اونجا نشستيم...اصن حالم از اين مدل پسرا بهم مخورد....تا اونجاييكه من يادمه اين دختران كه خودشونو ميگيرن ديه اين مدلشو نديده بوديم...هي خواستم يه چيز بگم سحر گفت الي شر درست نكن...ولي از اونجايي كه من هيچ وقت نميتونم حرفام قورت بدم آخرسر كه خواستم پياده شم....نگاش كردم و گفتم.....هاچخانوم چادرت كو!!!!! ه ه ه ه ه خلي حال داد..البته زود از مترو پريدم بيرون.....اخه به احتمال زياد اين حرفم عواقب جانبي هم داشت!!!!!
بايد بهتون بگم زودتر اين اخلاقتونو ترك كنيد..چون99 درصد اين پسرا ميترشن!!!!!!!
و خداروشكر امتحانا بخير گذشت.![]()

آبان (برج عقرب)(اين يكي خودمما!!)![]()


![]()
به سحر گفتم اه ه من اصن خوشم نمیاد روبوسی کنم سحر و برو بچ اطرافم گفتن تو عقب وایسا فقط دست بده ....بعدش کادوتو بگیر...... تا اسم منو خوند یهو همه بچه ها زدن زیر خنده ه ه ه ه.... همینجوری که داشتم میرفتم ..هی سحر و فایزه میگفتن چیکار کنم که روبوسی نکنم.....رفتم جلوی مدیرمون از دور وایسادم بهش دستم دراز کردم بهش دست بدم...دستم گرفت یهو چنان منو محکم کشوند طرف خودش(واسه روبوسی)
که نزدیک بود بخورم زمین
هیچی دیگه مجبور شدم روبوسی .کنم....بوس اول.....دوم......فک کردم از این مدل سه تایی هاست....سومیو من رفتم جلو بوس کنم ..که دیگه مدیرمون نیومدجلو.....آخ انقد ضایع شد.......نه به اینکه نمیخواستم روبوسی کنم نه به اینکه حالا سومیو من اومدم جلو...... اصن من همیشه سر همین بوس سوم و دوم خوشم نمیاد روبوسی کنم..یدفعه هم دایی مامانم(بزرگ فامیل) اومد دست داد بازم خواستم از روبوسی در برم که نشد.....اونم دوتا رو اومد من سومیو رفتم اون نیومد....حالا فک کنین وسط مهمونی همچین ضایع بازی بشه اونم با یه پیرمرد ۶۰ ساله ضایعتر اینجا که دایی مامانم خندید گفت زیادیت میشه دیگه..وای داشتم آب می شدم یه نگاه به خالم انداختم دیدم داره از خنده منفجر میشه تو دلم گفتم بمیری ایشالا آخه اصن تقصیر اون بود هی گفت پاشو برو به دایی سلام کن زشته.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا فک نکنین میخوایم با کشتی بریما!!!!
واسه همتون سوغاتی میارم(خالی بستم!)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!!! از این ضایع تر نمیشه!!! آخه باور کنین دیگه وخت نمیکنم![]()
! زنگ سوم دو تا از ناظمامون اومدن توکلاس مثه این فیلم پلیسیا گفتن کیفاتون بذارین رومیز![]()
!!!! منم قلقلکی!! غش کرده بودم از خنده! هی ناظم میگفت خانم صاف وایسا!گفتم خانم نیمتونم قلقلکم میاد!!!!!!![]()
![]()
به علاوه اینکه یه زنگم پرید.![]()
رنگش حسابی پریده بود ولی یه جوری قایم کردیم که جنم پیدا نکنه!!!![]()
راستی یه چیز دیگه واسه داداشم( داداش ندارم ولی از داداش نداشتم بیشتر دوسش دارم) داشتم میگفتم واسه این داداشم دعا کنین!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
















